لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمايد
|
یه دوست
| |||||||||
|
هارتموت نیمان صاحب یک آژانس گردشگری در شهر گوتینگن آلمان بیش
از ۳۰ سال است که علاقمندان آلمانی را به تماشای ایران میبرد. در طول
این سالها او تصاویر زیادی را از گوشه و کنار ایران تهیه کرده که
بخشی از آنها را در اختیار دویچهوله قرار داده است. چشمه آبگرم معدنی سرعین.لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمايد
ادامه مطلب [ دوشنبه 1 خرداد1391 ] [ 11:7 ] [ احمد ]
[ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ] [ 16:57 ] [ احمد ]
از جایی که غذای این مار حتی شامل انسان هم می شود دوستی با او کمی عجیب و جالب هست . لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمايد
ادامه مطلب [ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 9:17 ] [ احمد ]
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 9:15 ] [ احمد ]
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 11:5 ] [ hamid ]
![]()
باغبان هستی:
مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند. گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت. لطفا به ادامه مطلب مراجعه بفرمايد
ادامه مطلب [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 17:57 ] [ احمد ]
زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را بداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت. لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمايد
ادامه مطلب [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 17:38 ] [ احمد ]
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 9:8 ] [ احمد ]
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 8:49 ] [ احمد ]
[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 18:11 ] [ احمد ]
[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 18:10 ] [ احمد ]
افسانه عشق و جنون
ناگهان ذکاوت ایستاد
و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم
باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
دیوانگی فورا"
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی
خواست به دنبال دیوانگی برود
همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال
آنها بگردد.
دیوانگی جلوی
درختی رفت و چشمهایش را بست و
شروع کرد به شمردن
....یک...دو...سه...چهار...
همه رفتند تا
جایی پنهان شوند؛
لطافت خود
را به شاخ ماه آویزان
کرد؛
خیانت داخل
انبوهی از زباله
پنهان شد؛
اصالت در
میان
ابرها
مخفی
گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 17:26 ] [ احمد ]
وقت طلاست و زمان، گرانبهاترین گوهر عمر است؛ گرچه نیازهای آدمی بیشمار است و بسیاری از فرصت ها در گذر زمان از دست می روند اما جسم و روح ما نیازهایی دارد که با برآوردن آنها آرامش هر چه بیشتر را در زندگی به ارمغان می آورد. فرصت ها را دریابیم و دریغ نکنیم از زمانهایی که چه زود می گذرند ... فرصتی برای دعا لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرماييد
ادامه مطلب [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 17:15 ] [ احمد ]
[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 11:40 ] [ hamid ]
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 16:44 ] [ احمد ]
فکر میکنم اکثر شما دستکم یکبار، نشان عاشقی یا همون قلب
تیرخورده رو دیدید. همون
تیری که کوپید Cupid پرت
میکنه و اگه بخوره بهتون عقل و دلتون
قاطی میشه و این توهم براتون به وجود میاد که عاشق شدین:
چند وقت پیش جایی می خوندم که در این نشان، تیر معنای جنس
نر و قلب معنای جنس ماده رو میده. این که این حرف چقدر درسته
رو نمیدونم ولی رفتم توی فکر که اگه ما فرض کنیم که اینجور
باشه اونوقت بسته به رفتار غالب اجتماعی در نواحی مختلف کشور،
این نشان چطور میتونه تغییر پیدا کنه. من به سلیقه ی خودم چند
تاییشو درست کردم شما هم اگه حالشو دارین به عنوان مشق نصف شب
چند تا کاردستی درست کنید، بلکه در تحریق دوبارهی کانون سرد
خانواده مؤثر باشه.
تهران و برخی نواحی شمالی
اصفهان و یزد
ازکرمان تا مرز پاکستان
آبادان (نیودوژانیرو)
چهارمحال، کهکیلویه و لرستان
قزوین و شهرضا
نواحی غیورپرور غرب کشور
قم، مشهد و کلیه ی مناطق صیغه خیز کشور
شیراز
(بار پروردگارا خودت رحم کن)
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 10:52 ] [ hamid ]
دره های خشک آنتارتیکا
می
گويند دره های خشک آنتارتیکا با زمین های خشك و بي آب و علف پوشيده از شن،
شبيه ترين قسمت زمين به كره مريخ است. اين سرزمين جايي است در میانVictoria land ، McMudo، Sound . از
آن دست زمين هايي كه هرگز رنگ برف به خود نمي بينند . اما دليل
شباهت اين منطقه به مريخ بياباني بودن آن نيست كه در زمين بيابان بي آب و
علف كم نيست، بلكه چيزهايي در اين منطقه مشاهده مي شود كه در زمين ديده
نشده است؛ يخ در بيابان . در اين منطقه دره هايي هست، پوشيده از يخ و البته
در زير يخ ها، در آب هايي شور،جانداراني خم زندگي مي کنند، چیز هایی كه
هرگز در هيچ منطقه بياباني ديگري ديده نشده است . تحقيقات روي اين موجودات و
دلايل پيدايش اين سرزمین همچنان ادامه دارد. لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمايد
ادامه مطلب [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 11:13 ] [ احمد ]
بدون اینکه غر بزنيد تا اخرش بخونید شايد شما مردها یه روزی
انصاف بخرج بدید و به زن ها این حق انتخاب را که چه می خواهند را بدید...
روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد
اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،
پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.
آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،
و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.
سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟
این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.
اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،
وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.
آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...
او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.
بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد
که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد
چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.
وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد. پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،
اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند
پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!
آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.
پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،
بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک
و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش
با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت
تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته
و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،
از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.
او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.
از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.
سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟
پاسخ پیرزن جادوگر این بود: " آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگي كنند.
به عبارتي خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند"
همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،
آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند
ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟
زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود.
لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟
زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک
و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟
زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟"
لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،
همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!
یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،
زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...
اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید... انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟
اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.
آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود...:
لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛ از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.
با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،
چرا که لنسلوت به این مسئله که آن
زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد...
احترام گذاشته بود.
اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟... تا نظر شما چه باشد...
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 11:0 ] [ hamid ]
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 10:44 ] [ احمد ]
گارد ویژه پلیس برزیل تصمیم دارد برای حفظ امنیت جام جهانی
۲۰۱۴، نیروهای اش در São Paulo و Rio de Janeiro را تبدیل به
روبوکاپ کند. آنها هم اکنون مشغول آزمایش عینک هایی هستند که به یک
دوربین ویژه مجهز است و می تواند با اسکن کردن جمعیت، مجرمان را
شناسایی کند.
این دوربین می تواند ۴۰۰ نفر را در هر ثانیه اسکن کرده و به تحلیل ۴۶۰۰۰ خصوصیت بیومتریک آنها بپردازد. اگر تصویر کسی با بانک اطلاعاتی ۱۳ میلیون نفری افراد تحت تعقیب یا دردسرساز مطابقت داشته باشد، چراغ قرمزی بر روی صفحه نمایش کوچک کنار عینک روشن می شود. همچنین قرار است قابلیت زوم ۱۹ کیلومتری برای شناسایی دقیقتر و از راه دور افراد به این عینک ها افزوده شود. خب، به نظر می آید که این عینک می تواند پیشرفت بسیار بزرگی در شناسایی مجرمان و افراد خطرناک و در نتیجه افزایش امنیت مراسم و مسابقات باشد. اگر همین طور پیش برود، به گمانم کم کم باید منتظر پلیس آهنی در خیابان ها باشیم. منبع : نارنجی لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرماييد
ادامه مطلب [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 9:37 ] [ احمد ]
گاه می رویم تا برسیم. کجایش را نمی دانیم. فقط می رویم تا برسیم ... لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرماييد
ادامه مطلب [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 9:1 ] [ احمد ]
[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 8:57 ] [ احمد ]
[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 9:20 ] [ احمد ]
حافظ ناظری فرزند شهرام ناظری؛ وی نوازنده سه تار و دف و آهنگساز ایرانی است كه دانش آموخته موسیقی از امریكا است. او تا كنون یك بار كاندید جایزه موسیقی گرمی برای آهنگسازی آلبوم شور رومی با صدای پدر خود شده است لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرماييد
ادامه مطلب [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 9:9 ] [ احمد ]
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید. موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان". سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت. بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد
برچسبها: جایزه پیدا کردن قاتل [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 9:3 ] [ احمد ]
ادامه مطلب [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 8:59 ] [ احمد ]
پییر امیدار موسس ورئیس شرکت ebay بنیانگذار تجارت الکترونیک درجهان
فرح کریمی تنها زن ایرانی درپارلمان هلند
پروفسور مجید سمیعی رئیس جراحان مغز جهان درآلمان
انوشه انصاری رئیس موسسه تکنولوژی تل کام واولین فضانورد زن ایرانی
پروفسور لطفی زاده استاد دانشگاه وپدرمنطق فازی .کامپیوتر هوشمند
آزاده تبار زاده دانشمند ایستگاه فضای ناسا
قاسم اسرار عضو هیئت مدیره استگاه فضای ناسا
پروفسر محمد جمشیدی مدیر برنامه های داخلی ایستگاه فضای ناسا
کریستینا امانپور رئیس بخش سی ان ان در امریکا
بیژن داوری معاون ارشد شرکت IBM بزرگترین شرکت سخت افزاری جهان
فریار شهرزاد معاون وزرات بازرگانی امریکا ودستیار ریاست
ماریا خرسند رئیس شرکت سونی ایکسون
حسین اسلامچی رئیس شرکت مخابرات امریکا AT&T
فرزاد ناظم مدیر فنی سایت yahoo
امید کردستانی معاون ارشد سایت google
سمین بهبهانی / نامزد دریافت جایزه ی نوبل در سال ۱۹۹۷ میلادی
فیروز نادری / محقق مرکز فضایی ناسا آمریکا !!!
نادر مدانلو : رئی اولین شرکت خصوصی پرتاب ماهواره در آمریکا
شیرین عبادی / برنده ی جایزه ی صلح نوبل در سال ۲۰۰۳ و یکی از برجسته ترین وکلای جهان
آراوانه رضا / بازیکن ایرانی – فرانسوی در سطح برتر تنیس دنیا !!
نازنین افشین جم / دختر شایسته ی جهان در سال ۲۰۰۳
پروفسور علی جوان درسال ۱۹۵۸ زمانی که کارمند آزمایشگاه بل یود.ایده قانویی
[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 9:9 ] [ hamid ]
![]() LIFE MATH ریاضیات زندگی Smart man + Smart woman = Romance مرد باهوش + زن باهوش = عشقولانه Smart man + Dumb woman = Affair مرد باهوش + زن خنگ = روابط نامشروع Dumb man + Smart woman = Marriage مرد خنگ + زن باهوش = ازدواج Dumb man + Dumb woman = Pregnancy مرد خنگ + زن خنگ = حاملگی SHOPPING MATH ریاضیات خرید کردن A man will pay $2 for a $1 item he needs یک مرد بابت یک کالای 1 دلاری که نیاز دارد 2 دلار می پردازد A woman will pay $1 for a $2 item that she doesn't need یک زن بابت یک کالای 2 دلاری که نیاز ندارد 1 دلار می پردازد GENERAL EQUATIONS & STATISTICS آمار و برابری عمومی A woman worries about the future until she gets a husband یک زن نگران آینده است تا زمانی که شوهر کند A man never worries about the future until he gets a wife یک مرد هرگز نگران آینده نیست تا زمانی که زن بگیرد A successful man is one who makes more money than his wife can spend یک مرد موفق مردیست که درآمدش بیشتر از مبلغی باشد که زنش خرج می کند A successful woman is one who can find such a man یک زن موفق زنیست که بتواند چنین مردی را پیدا کند HAPPINESS شادمانی To be happy with a man, you must understand him a lot and love him a little برای اینکه با یک مرد شاد باشید باید او را کاملا درک کنید و کمی دوست داشته باشید To be happy with a woman, you must love her a lot and not try to understand her at all برای اینکه با یک زن شاد باشید باید او را کاملا دوست داشته باشید و اصلا سعی نکنید که او را درک کنید LONGEVITY طول عمر Married men live longer than single men do but married men are a lot more willing to die مردان متاهل بیشتر از مردان مجرد عمر می کنند، در عوض مردان متاهل بیشتر آرزوی مرگ می کنند PROPENSITY TO CHANGE گرایش به تغییر A woman marries a man expecting he will change, but he doesn't زمانی که یک زن با مردی ازدواج می کند انتظار دارد که او تغییر کند ولی اینگونه نمی شود A man marries a woman expecting that she won't change, and she does زمانی که یک مرد با زنی ازدواج میکند مطمئن است که آن زن تغییر نمی کند و اینگونه میشود DISCUSSION TECHNIQUE ادبیات گفتگو A woman has the last word in any argument یک زن در بحث حرف آخر را می زند Anything a man says after that is the beginning of a new argument بعد از آن، هر حرفی که مرد بزند، شروع یک بحث جدید است OFFICE ARITHMETIC حسابرسی اداری Smart boss + Smart employee = Profit رییس باهوش + کارمند باهوش = سود Smart boss + Dumb employee = Production رییس باهوش + کارمند خنگ = تولید Dumb boss + Smart employee = Promotion رییس خنگ + کارمند باهوش = ترفیع Dumb boss + Dumb employee = Overtime رییس خنگ + کارمند خنگ = اضافه کاری
[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 18:15 ] [ hamid ]
به گزارش خبرگزاری مهر، پیوند میان مادر و فرزند در سرتاسر جهان پیوندی مثال زدنی است اما در همین جهان مادرانی وجود دارند که هیچ شباهتی به مادران دل نازک و مهربان ندارند، البته در جهان حیوانات و حشرات. لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرماييد
ادامه مطلب [ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 10:56 ] [ احمد ]
[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 10:45 ] [ احمد ]
|
|||||||||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | |||||||||